خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





مگه قبول مى كنه؟

    شهید مهدی باکری والفجر يك بود. با گردانمان نصفه شبى توى راه بوديم. مرتب بى سيم مى زديم بهش و ازش مى پرسيديم «چى كار كنيم؟» وسط راه يك نفربر ديديدم. درش باز بود. نزديك تر كه رفتيم، صداى آقامهدى را از توش شنيديم. با بى سيم حرف مى زد. رسيده بوديم دم ماشين فرماندهى. رفتيم بهش سلام بكنيم. رنگ صورتش مثل گچ سفيد بود. چشم هايش هم كاسه خون. توى آن گرما يك پتو پيچيده بود به خودش و مثل بيد مى لرزيد. بدجورى سرما خورده بود. تا آمديم حرفى بزنيم، راننده اش گفت «به خدا خودم رو كشتم كه نياد; مگه قبول مى كنه؟»


    این مطلب تا کنون 10 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : ,
    مگه قبول مى كنه؟

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر